در یک مهمانی ذرات احساس

 

در یک غروب

 

پر از غرور در حال وداع

 

در متنی پر از حادثه ی خطوط نگاه

 

در یک فراغ از سیاست چشم یک زیبا رو

 

در یک داستانی که نویسنده اش

 

زمزمه های جیر جیرک های درختان تقدیر است

 

در بستر دودی که پا یان رهش

 

سقف نابودی . بی خبری

 

یک ناکامی محض در هاله ای تلخ است

 

در یک حس محصور شده

 

با حصیر های لرزش نیزه های لشکرر احساس

 

روی یک تصویر قاب شده بر دیوا ر سکوت پر معنا

 

که در ان درختان همیشه از یک ثانیه ی منحوس

 

در ترسند

 

بااااااااااااااااااااز

 

عاشق شدم

 

نا امید تر از اشک های شمع

 

در سرازیر ی

 

از مرکب قلم جمله ی پایان . عاشق شدم

 

و ندانسته در خرداد ماه مدرسه روزگار

 

تو ی امتحان احساسات

 

نمره ی عشق را از معلم اسمان

 

گرفتم

 

لا به لای مهر ه های تسبیح از عاطفه خواندن

 

که استوارست

 

روی نخ بهر یک نفر ماند ن

عاشق شدم

 

ارزويم اين است/نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد/نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز/و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي/ آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد/ و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت مي خواهد

 

 

 


 

نوشته شده توسط دکتر جکس در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت